![]() |
![]() |
|
|
نامه ای به خدا...
میدانم هيچ ميدانم هيچ جايي نيست كه بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان كنم؛ چون تو تكتك كلمههای دفتر خاطراتم را ميدانی. حتی اگر تمام پنجرهها را ببندم و تمام پردهها را بكشم، تو مرا باز هم ميبينی و میدانی كه نشستهام يا خوابيده و ميدانی كدام فكر روی كدام سلول ذهن من راه میرود. تو هر شب خوابهای مرا تماشا میكنی، آرزوهايم را میشمری و خيالهايم را اندازه میگيری. تو میدانی امروز چند بار اشتباه كردهام و چند بار شيطان از نزديكیهای قلبم گذشته است. تو سرنوشت تمام برگها را میدانی و مسير حركت تمام بادها را. و خبر داری كه هر كدام از قاصدكها چه خبری را با خود به كجا خواهند برد. تو میدانی، تو بسيار میدانی...خدايا میخواستم برايت نامهای بنويسم. اما يادم آمد كه تو نامهام را پيش از آن كه نوشته باشم، خواندهای... پس منتظر میمانم تا جوابم را فرشتهای برايم بياورد صندوقچهای نيست كه بتوانم رازهايم را در آن بگذارم و درش را قفل كنم؛ چون تو همه قفلها را باز ميكنی ... وقتی خدا بهت می گه "باشه" چیزی رو که بخوای بهت میده...
وقتی میگه"صبر کن" چیز بهتری بهت می ده... وقتی میگه "نه" داره بهترینو برات آماده می کنه...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 مهر1388ساعت 20:14 توسط بردیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نام: مجنون
شهرت: آواره شغل: درد کشیدن و ضربه خوردن از عشق جرم: عشق محکومیت: عاشق ابدی آدرس:خیابان بی کسی کوچه تنهایی (کلبه عشق) |
|
RSS
|